شروع یادگیری یک مهارت جدید معمولاً هیجانانگیز است. تصمیم میگیری زبان یاد بگیری، طراحی کنی، برنامهنویسی را شروع کنی، ساز بزنی یا یک مهارت ورزشی را تمرین کنی. چند ویدئو میبینی، شاید یک دوره آموزشی تهیه میکنی و با انگیزه شروع میکنی.
اما کمی بعد، اتفاقی میافتد که کمتر درباره آن حرف میزنیم: احساس میکنی هیچچیز بلد نیستی.
تمرینها سختتر از چیزی هستند که تصور میکردی. نتیجه کارت با چیزی که در ذهن داشتی فاصله دارد. دیگران حرفهایتر به نظر میرسند و ناگهان یک سؤال آزاردهنده به ذهنت میرسد:
«شاید من برای این کار ساخته نشدهام؟»
بسیاری از افراد دقیقاً در همین نقطه یادگیری را متوقف میکنند؛ نه به این دلیل که توانایی یادگیری ندارند، بلکه چون هنوز نمیدانند این مرحله، بخشی طبیعی از مسیر یادگیری است.
این همان جایی است که باید یاد بگیری از پل درماندگی عبور کنی.
سد درماندگی چیست؟
جاش کافمن در کتاب «۲۰ ساعت اول؛ چگونه هر چیزی را سریع یاد بگیریم» از مفهومی به نام «سد درماندگی» صحبت میکند. منظور، دورهای در ابتدای یادگیری است که هنوز مهارت کافی نداریم و در عین حال، کاملاً از نابلد بودن خود آگاهیم.این مرحله میتواند بسیار ناراحتکننده باشد.
فرض کنید تازه شروع به یادگیری طراحی کردهاید. در ذهن خود تصویر زیبایی دارید، اما چیزی که روی کاغذ میکشید اصلاً شبیه آن نیست. یا چند هفته است زبان جدیدی میخوانید، اما هنگام صحبت کردن نمیتوانید جمله سادهای بسازید. در این شرایط ممکن است فکر کنید: «من استعدادش را ندارم.»
اما مشکل معمولاً کمبود استعداد نیست. مشکل این است که هنوز در ابتدای پل ایستادهاید و انتظار دارید منظره انتهای مسیر را ببینید.
در شروع یادگیری، سردرگمی طبیعی است. اشتباه کردن طبیعی است. کند بودن طبیعی است. حتی احساس ناتوانی هم میتواند طبیعی باشد.
آنچه اهمیت دارد، تصمیمی است که بعد از این احساس میگیرید.
چرا ادامه دادن اینقدر سخت میشود؟
وقتی مهارتی را شروع میکنیم، معمولاً نتیجه نهایی را میبینیم، نه مسیر رسیدن به آن را.
اجرای زیبای یک نوازنده را میبینیم، اما صدها ساعت تمرین او را نمیبینیم. یک طراح حرفهای را میبینیم، اما اولین طرحهای ضعیفش را ندیدهایم. کسی را میبینیم که روان به زبان دیگری صحبت میکند، اما روزهایی را نمیبینیم که برای ساختن یک جمله ساده مکث میکرده است.همین موضوع باعث میشود پیشرفت خودمان را با نتیجه نهایی دیگران مقایسه کنیم.
از طرف دیگر، ذهن ما دوست دارد سریع نتیجه بگیرد. وقتی تلاش میکنیم اما هنوز نتیجه چشمگیری نمیبینیم، انگیزه کاهش پیدا میکند. اینجاست که ممکن است فکر کنیم ادامه دادن فایدهای ندارد.
اما یادگیری بیشتر شبیه ساختن یک پل است. برای عبور از یک دره، لازم نیست از همان ابتدا تمام پل ساخته شده باشد. فقط باید بتوانید تخته بعدی را در جای درست قرار دهید.
اولین تخته را بگذار.
یکی از مهمترین پیامهای تصویر «عبور از پل درماندگی» این است: لازم نیست همهچیز را بدانید؛ فقط باید شروع کنید.
بسیاری از ما شروع کردن را به زمانی موکول میکنیم که اعتمادبهنفس بیشتری داشته باشیم. اما اعتمادبهنفس معمولاً قبل از عمل به وجود نمیآید؛ در نتیجه عمل ساخته میشود.
اگر میخواهید طراحی یاد بگیرید، اولین تخته پل میتواند کشیدن یک طرح ساده باشد. اگر زبان میآموزید، میتواند یاد گرفتن پنج جمله کاربردی باشد. اگر برنامهنویسی را شروع کردهاید، میتواند ساختن یک پروژه بسیار کوچک باشد.
شجاعت همیشه یک احساس قدرتمند نیست. گاهی فقط یک تصمیم کوچک است: «با وجود اینکه هنوز مطمئن نیستم، قدم بعدی را برمیدارم.»
چطور ادامه دادن را آسانتر کنیم؟
وقتی احساس میکنید گیر افتادهاید، به جای فکر کردن به کل مسیر، فقط از خودتان بپرسید: «کوچکترین قدم بعدی من چیست؟»
شاید پاسخ این باشد که فقط ده دقیقه تمرین کنید. یک تمرین ساده را دوباره انجام دهید. از کسی کمک بگیرید. یک سؤال مشخص بپرسید یا چیزی را که هنوز متوجه نشدهاید، به بخشهای کوچکتر تقسیم کنید. پیشرفت همیشه با جهشهای بزرگ اتفاق نمیافتد. بیشتر اوقات، از مجموعهای از قدمهای کوچک ساخته میشود.
در مسیر یادگیری، کمک گرفتن هم نشانه ضعف نیست. گاهی کسی میتواند راه را روشن کند، اما شما باید پل خودتان را بسازید. معلم، والدین، مربی یا یک دوست باتجربه میتوانند مسیر را نشان دهند، اشتباهها را اصلاح کنند و در روزهای سخت همراه شما باشند؛ اما تمرین کردن همچنان وظیفه خود شماست.
والدین نیز میتوانند نقش مهمی داشته باشند. وقتی نوجوانی در یادگیری یک مهارت با مشکل روبهرو میشود، همیشه به جمله «بیشتر تلاش کن» نیاز ندارد. گاهی بهتر است از او بپرسیم: «فکر میکنی قدم کوچک بعدی چیست؟ من چطور میتوانم کمکت کنم؟» این سؤال به جای ایجاد فشار، به پیدا کردن راه ادامه دادن کمک میکند.
خب، اگر دوباره خسته شدیم چه؟
خسته شدن، ناامید شدن و حتی چند روز فاصله گرفتن از یک مهارت به معنی شکست نیست. مشکل زمانی ایجاد میشود که یک روز سخت را به یک نتیجه دائمی تبدیل کنیم: «امروز نتوانستم، پس هیچوقت نمیتوانم.»
یادگیری خط صاف نیست. بعضی روزها سریع پیشرفت میکنید و بعضی روزها احساس میکنید درجا میزنید. مهم این است که هر بار دوباره به مسیر برگردید. قرار نیست یکشبه به آن سوی پل برسید.یک تخته بگذارید. یک قدم بردارید. دوباره ادامه دهید.
روزی به عقب نگاه میکنید و متوجه میشوید پلی که زمانی غیرممکن به نظر میرسید، با همین قدمهای کوچک ساخته شده است.
پس اگر اکنون در شروع یک مهارت احساس سردرگمی میکنید، شاید سؤال درست این نباشد که: «آیا من میتوانم این مهارت را یاد بگیرم؟»
سؤال بهتر این است: «قدم کوچک بعدی من چیست؟»
چون ناراحتیِ شروع موقتی است، اما چیزی که با ادامه دادن میسازید، میتواند مدتها با شما بماند